اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين
از تندباد حادثه گفتي كه جان در برده ايم
اما چه جان در بردني ديريست كه در خود مرده ايم
اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين
اينجا بجز درد و دروغ هم خانه اي با ما نبود
در غربت من مثل من هرگز كسي تنها نبود
عشق و شعور و اعتقاد كالاي بازار كساد
سوداگران در شكل دوست بر نارفيقان شرم باد
هجرت سرابي بود و بس خوابي كه تعبيري نداشت
هر كس كه روزي يار بود اينجا مرا تنها گذاشت
اينجا مرا تنها گذاشت
اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين
من با تو گريه كرده ام در سوگ همراهان خويش
آنان كه عاشق مانده اند در خانه بر پيمان خويش
اي مثل من در خود اسير ليلاي من با من بمير
تنها به يمن مرگ ما اين قصه مي ماند به جا
هجرت سرابي بود و بس خوابي كه تعبيري نداشت
هر كس كه روزي يار بود اينجا مرا تنها گذاشت
اينجا مرا تنها گذاشت
اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين
اي مثل من در خود اسير ليلاي من با من بمير
تنها به يمن مرگ ما اين قصه مي ماند به جا
اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين
نوشته شده توسط شاید هیچکس در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 22:37 موضوع | لینک ثابت
26ام اردیبهشت با ژاکت و جوراب پشمی نشستم اینجا ولی بازم سردمه
وقتی توی یه لحظه دنیایی که توش زندگی می کنی رو سراب ببینی
نمی دونم چه حسی بهت دست میده
وقتی ببینی آرزوهات به امید هیچ بودن
و خونت روی آب
وقتی بفهمی همه چی به اون خوبی که تو فکر می کردی نیست
وقتی نتونی حرفتو به کسی بگی
اصلا کی اهمیت میده
کی باور میکنه
این مشکله تو ِ
باید بازم ببینی
بیشتر از این
باید تحمل دیدن بی عدالتی و زورگویی رو داشته باشی
تنها کاری که میشه انجام داد
فقط تحمله
الآن وقتیه که حتی فریاد هم به جایی نمی رسه
می خوام فریاد بزنم...
نوشته شده توسط شاید هیچکس در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 2:14 موضوع | لینک ثابت
گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم، سرپناه بی کسیم بود، طوفان تو آن را از من گرفت. کجای دنیای تو را گرفته بودم؟
خدا گفت: ماری در راه لا نه ات بود، تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی!
چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی.
نوشته شده توسط شاید هیچکس در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:33 موضوع | لینک ثابت
این جمله ها رو خیلی جاها شنیدیم یا خوندیم که هر کسی مسئول زندگی خودشه، تمام کارهایی که انجام میدیم توی دنیا و محیط پیرامونمون بازخورد داره و هر چه امروز بکاری فردا درو می کنی!! و...
نمی دونم این گفته کدوم بزرگیه که : اگر تو بتونی درون خودتو درست کنی میتونی دنیا رو هم تغییر بدی.
فکرشو بکن
اگه فقط من اخلاق و رفتارمو رو اصلاح کنم، سعی کنم صفات خوب رو در خودم پرورش بدم و کم کم رفتارهای بد رو از وجودم پاک کنم، تمام دنیا خوب میشه.
میگی چطوری؟
خب هر کدوم از ما هر روز و در طول عمرمون با کلی آدم در تعامل هستیم، روابط خانوادگی، فامیلی، دوستی، کاری و...
پس توی زندگیمون آدمای زیادی رو می بینیم که رفتارمون می تونه روی اونا تأثیر داشته باشه.
و اگر من آدم خوبی باشم و بتونم با برخوردم روی طرف مقابلم تأثیر بذارم و رفتارم تلنگری برای اون آدم باشه و اونم به فکر بیفته که خوب یا خوب تر بشه، اونوقت همین آدم که مثل من با صدها نفر دیگه توی زندگیش در ارتباطِ، خوبی رو به اونا منتقل میکنه.
و این زنجیره ادامه داره تا به کل دنیا تعمیم پیدا کنه.
اونوقت اطرافمون پر میشه از انسانهای مهربون، خوش اخلاق، با گذشت، و کسانی که از بودن با اونها احساس آرامش می کنیم.
همین الان تصمیم بگیریم که گل وجودمونو با صفات خوب پرورش بدیم.
مثل گل با طراوت باشی
نوشته شده توسط شاید هیچکس در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:35 موضوع | لینک ثابت
هنوز دارم ميسوزم
آتش درونم با هيچ بهانه و سرگرمي خاموش نميشه
آتش زير خاکستر
ديگه باورم شده بود که خاموش شده
ولي...
يخ وجود تو رو هيچ آتيشي ذوب نميکنه
راستي چي شد که احساست يخ زد؟
يه روزايي تو هم گرم بودي
سرشار از احساس
من نتونستم، ولي تو تونستي
شايد چون فکر نميکردم که توام بتوني
هنوزم باورم نميشه
که تو خودت باشي
روزگار از تو يه آدم پخته ساخته
هرچند که سختيا منم سخت کرده
حالا ديگه ميتونم روي اين آتيشو بپوشونم
ولي هيچ وقت نمي تونم اونو خاموش کنم
هیچ وقت
نوشته شده توسط شاید هیچکس در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:13 موضوع | لینک ثابت
سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام
برای برگشتن تو به انتظار مانده ام
سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام
تو را به انگشتر شعر، مثل نگین نشانده ام
به من نخند و گریه کن، چرا که جز نیاز تو
هرچه نیاز بود و هست، از در خانه رانده ام
اگر به کوتاهی خواب، خواب مرا سایه شدی
به جرم آن داغ عطش، بر لب خود نشانده ام
گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود
ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام
دوباره از صداقتم دامی برای من نساز
از ابتدا دست تو را در این قمار خوانده ام
گناه هست و بود و من نیازمند بخششم
چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام
گناهکار هر که بود، کیفر آن مال من است
به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام
نوشته شده توسط شاید هیچکس در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 12:13 موضوع | لینک ثابت
یکی از دوستام ، به قول خودش دچار " شکست عشقی " شده!
احساس افسردگی میکنه و یه هفته ست که زندگیش توی اتاقش و با فکر و خیال میگذره.
خب این رفتارا توی این شرایط طبیعیه. احساساتی مثل کرختی، ترس، خشم، افسردگی و... در نهایت درک و پذیرش وضعیت و موقعیت حاضر.
احساس شکست و از دست دادن ، حس خوبی نیست ولی این نشون میده که تو زنده ای، که زندگی جریان داره و این وظیفه تو ِ که این مسیر شکست رو هرچه سریعتر رو به پیروزی پشت سر بذاری.
نمیشه غم و درد جدایی رو فراموش کرد، فقط باید با اون کنار بیای.
یه اخطار : هیچ وقت خودتو سرزنش و محکوم نکن.
تو انسان ارزشمندی هستی که یه زخم عاطفی کوچیک نمیتونه تو رو از پا دربیاره.
به اگر هایی که توی رابطه ات میتونست وجود داشته باشه یا نداشته باشه فکر نکن، چون نتیجه اش طولانی تر شدن زمان بهبودیه.
کمی استراحت همراه با کار و فعالیت سبک توی این شرایط میتونه برات مفید باشه.
یادت باشه تو در مقابل خودت مسئولی. مسئول مراقبت از روح و جسمت. هیچ وقت از دوست داشتن خودت دست نکش ، حتی اگر فکر کنی که هیچ کسی توی دنیا تو رو دوست نداره بازم یه نفر هست که دوست داشته باشه : خودت
تا وقتی که خودت خودتو دوست نداشته باشی دیگران هم نمیتونن تو رو دوست داشته باشن . پس دیگه خودتو بیشتر از این اذیت نکن و فکرای بیهوده رو بذار کنار.
خوشبختی در انتظارته. یه نگاهی به اطرافت بنداز...
هستی ام فرو ریخت
در مقابلم
بارها و بارها، به دلایل بسیار
و بیشتر اوقات،
آن قدر خوشبخت بودم
که زندگی بخشی از خویش را، همچون توده ی انبوهی بر سرم زند
و مرا در مقابل درد و ناامیدی ناشی از آن،
رنجور و دردمند برجای گذارد.
و من زنده ماندم.
و زندگی می کنم
تا دوباره عاشق شوم.
اما این فرسایش آهسته از درون، زندگی من است
که سراسر آن به سقوط کشیده می شود.
زیرا تو هنوز در آن هستی، اما نه کاملاً
و از آن بیرون رفته ای، اما نه کاملاً.
ادامه خواهم داد؛ چه تنها، چه با هم،
اما بدتر از آن،
هنگامی است که نیمه با همیم.
در تنهایی خشنودم
با عشق، خشنودتر
اما این درد را تنها به روی کاغذ می آورم.
در قالب نمایشنامه های سترگ احساسی
همراه با معجزات الهی و رستاخیزها.
یا بیا و بمان، یا برو.
تقدیم به : S.S.M
نوشته شده توسط شاید هیچکس در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 12:30 موضوع | لینک ثابت
وحشت از عشق که نه ... ترس ما فاصله هاست!
وحشت از قصه که نه ... ترس ما خاتمه هاست!
ترس بیهوده نداریم ... صحبت از خاطره هاست ... صحبت از کشتن نا خواسته ی عاطفه هاست!
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست!
گله از دست کسی نیست ... مقصر دل دیوونه ماست!
نوشته شده توسط شاید هیچکس در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 21:10 موضوع | لینک ثابت
شب آشیان شب زده چکاوک شکسته پر
رسیده ام به ناکجا مرا به خانه ام ببر
کسی به یاد عشق نیست کسی به فکر ما شدن
از آن تبار خود شکن تو مانده ای و بغض من
از این چراغ مردگی ازاین بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست
مرا به خانه ام ببر که شهر شهر ِ یار نیست
مرا به خانه ام ببر ستاره دلنواز نیست
سکوت نعره میزند که شب ترانه ساز نیست
مرا به خانه ام ببر که عشق در میانه نیست
مرا به خانه ام ببر اگرچه خانه خانه نیست
از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست
مرا به خانه ام ببر که شهر شهر ِ یار نیست
از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست
مرا به خانه ام ببر که شهر شهر ِ یار نیست
نوشته شده توسط شاید هیچکس در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت
بالاخره مامی خانومی و آقای پدر از سفر برگشتن و بار سنگین مسئولیت خونه و دو تا بچه (۲۰ و ۳۳ ساله!) رو از روی شونه های من برداشتن!!!
این چند روز با این دو تا پسر شیطون خیلی خوش گذشت. ولی جای خالی مامان و بابا رو هیچی نمیتونه پر کنه. تازه وقتی که ازمون دور میشن میفهمیم که چقدر بهشون احتیاج داریم. فرقی نمی کنه چند ساله باشی یا تو چه موقعیتی، این رابطه از اوناییه که هیچی نمیتونه رشته هاشو پاره کنه. حتی دوری، مشغله یا نامهربونی. فقط حیف که بعضیامون تا وقتی این گوهرای ارزشمند رو کنارمون داریم قدرشونو نمی دونیم.
بیا یه کاری کنیم. هر وقت زندگیت، کارت یا هر چیز دیگه ای باعث شد که مادر و پدرت رو در اولویت های بعدی (یا شاید آخر) قرار بدی، به لحظه ای فکر کن که می خوای ببینیشون و باهاشون حرف بزنی، تو آغوش بگیریشون و با نگاه کردن به چهره شون آرامش پیدا کنی، ولی... نیستن.
یادشون با تو ِ و خودشون نیستن.
این باعث میشه که دیگه دلت نیاد که با اونا نامهربونی کنی.
رفتن اجتناب ناپذیر ِ. اما بهره بردن از لحظه های با هم بودن حسرت وقتای نبودن رو کمتر میکنه.
برای تمام پدر و مادرا ارزوی سلامتی دارم.
نوشته شده توسط شاید هیچکس در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 21:23 موضوع | لینک ثابت
Tehran |
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
POWERED BY
| کتابخانه مجازی فارسی |
| ماهنامه شبکه |
| مکتوب |
| رادیو کالج پارک |
| بانک اطلاعات بیماریها |